سلام شقایق جونم.این وبلاگو واسه تو ساختم تا از این طریق قسمتی از دوسداشتنمو بهت ابراز کنم.امیدوارم که تونسته باشم کاری کنم که به سلیقه خیلی خوبت هماهنگ باشه و خوشت بیاد.ولی متن وبلاگ چه خوب چه بد از ته دل و بااحساسم همراهه.از طرف کسی که همیشه دوست داره و هیچوقت فراموشت نمیکنه.تقدیم به کسی که با وجودش بهم آرامش میده
+
نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم تیر 1390ساعت 12:53 توسط حسین
|

شقایق
بر گلبرگت
قصه ای بود از عشق
اشک چشمم رنگ گلبرگ تورا دزدید که تو بی رنگ شدی ؟
یادگار روزای عاشقی بودی برا من...............
که حالا سنگ شدی .
گل بی رنگ شدی
شاهد سوز دل سنگ شدی.....
شقایق گفت با خنده ؛ نه تب دارم ، نه بیمارم
اگر سرخم چنان آتش ، حدیث دیگری دارم
گلی بودم به صحرایی ، نه با این رنگ و زیبایی
نبودم آن زمان هرگز ، نشان عشق و شیدایی

یکی از روزهایی ، که زمین تب دار و سوزان بود
و صحرا در عطش می سوخت ، تمام غنچه ها تشنه
و من بی تاب و خشکیده ، تنم در آتشی می سوخت
ز ره آمد یکی خسته ، به پایش خار بنشسته

و عشق از چهره اش پیدای پیدا بود
ز آنچه زیر لب می گفت : شنیدم ، سخت شیدا بود
نمی دانم چه بیماری به جان دلبرش
افتاده بود ، اما طبیبان گفته بودندش

اگر یک شاخه گل آرد ، ازآن نوعی که من بودم
بگیرند ریشه اش را ، بسوزانند
شود مرهم برای دلبرش ، آندم شفا یابد
چنانچه با خودش می گفت ، بسی کوه و بیابان را

بسی صحرای سوزان را ، به دنبال گلش بوده
و یک دم هم نیاسوده ، که افتاد چشم او ناگه به روی من
بدون لحظه ای تردید ، شتابان شد به سوی من

به آسانی مرا با ریشه از خاکم جدا کرد و
به ره افتاد و او می رفت ، و من در دست او بودم
و او هرلحظه سر را رو به بالاها
شکر می کرد ، پس از چندی

هوا چون کوره آتش ، زمین می سوخت
و دیگر داشت در دستش تمام ریشه ام می سوخت
به لب هایی که تاول داشت گفت : چه باید کرد؟

در این صحرا که آبی نیست
به جانم ، هیچ تابی نیست
اگر گل ریشه اش سوزد که وای بر من
برای دلبرم ، هرگز دوایی نیست
واز این گل که جایی نیست ، خودش هم تشنه بود اما
نمی فهمید حالش را ، چنان می رفت و
من در دست او بودم ، و حالا من تمام هست او بودم

دلم می سوخت ، اما راه پایان کو ؟
نه حتی آب ، نسیمی در بیابان کو ؟
و دیگر داشت در دستش تمام جان من می سوخت
که ناگه روی زانوهای خود خم شد ، دگر از صبر او کم شد
دلش لبریز ماتم شد ، کمی اندیشه کرد ، آنگه

مرا در گوشه ای از آن بیابان کاشت
نشست و سینه را با سنگ خارایی
زهم بشکافت ، زهم بشکافت
اما ! آه صدای قلب او گویی جهان را زیرو رو می کرد
زمین و آسمان را پشت و رو می کرد
و هر چیزی که هرجا بود ، با غم رو به رو می کرد

نمی دانم چه می گویم ؟ به جای آب ، خونش را
به من می داد و بر لب های او فریاد
بمان ای گل ، که تو تاج سرم هستی
دوای دلبرم هستی ، بمان ای گل
و من ماندم نشان عشق و شیدایی
و با این رنگ و زیبایی
و نام من شقایق شد
گل همیشه عاشق شد
+
نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم تیر 1390ساعت 12:47 توسط حسین
|
+
نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم تیر 1390ساعت 12:37 توسط حسین
|
ستاره کور
ناتوان گذشته ام ز کوچه ها
نیمه جان رسیده ام به نیمه راه
چون کلاغ خسته ای در این غروب
می برم به آشیان خود پناه
در گریز ازین زمان بی گذشت
در فغان از این ملال بی زوال
رانده از بهشت عشق و آرزو
مانده ام همه غم و همه خیال
سر نهاده چون اسیر خسته جان
در کمند روزگار بدسرشت
رو نهفته چون ستارگان کور
در غبار کهکشان سرنوشت
می روم ز دیده ها نهان شوم
می روم که گریه در نهان کنم
یا مرا جدایی تو می کشد
یا ترا دوباره مهربان کنم
این زمان نشسته بی تو با خدا
آنکه با تو بود و با خدا نبود
می کند هوای گریه های تلخ
آن که خنده از لبش جدا نبود
بی تو من کجا روم کجا روم
هستی من از تو مانده یادگار
من به پای خود به دامت آمدم
من مگر ز دست خود کنم فرار
تا لبم دگر نفس نمی رسد
ناله ام به گوش کس نمی رسد
می رسی به کام دل که بشنوی
ناله ای از ین قفس نمی رسد
+
نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم تیر 1390ساعت 12:30 توسط حسین
|
گفتمش بی توچه میباید کرد؟♥عکس رخساره ماهش را داد♥
گفتمش همدم شبهایم کو؟♥تاری از زلف سیاهش را داد♥
وقت رفتن همه را میبوسید♥به من از دورنگاهش راداد♥
یادگاری به همه داد و به من♥انتظارسر راهش را داد ♥
♥ ღ ღ ♥ ♥ ღ ღ ♥ ♥ ღ ღ ♥ ♥ ღ ღ ♥ 
+
نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم تیر 1390ساعت 12:27 توسط حسین
|
+
نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم تیر 1390ساعت 12:19 توسط حسین
|
تیکه بر جنگل پشت سر
روبروی دریا هستم
آنچنانم که نمی دانم در کجای دنیا هستم
حال دریا آرام و آبی است
حال جنگل سبز سبز است
من که رنگم را باران شسته است
در چه حالی آیا هستم ؟
قوچ مرغان را می بینم
موج ماهی ها را نیز
حیف انسانم و می دانم
تا همیشه تنهــا هستم
وقت دل کندن از دیروز است یا که پیوستن بر امروز
من ولی در کار جان شستن
از غبار فردا هستم
صفحه ای ماسه بر می دارم
با مداد انگشتانم
می نویسم
من آن دستی که
رفت از دست شما هستم
مرغ و ماهی با هم می خندند
من به چشمانم می گویم
زندگی را میبینی
بگذار این چنین باشم تا هستم
+
نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم تیر 1390ساعت 12:17 توسط حسین
|
+
نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم تیر 1390ساعت 12:14 توسط حسین
|
یک روز بلند آفتابی
در آبی بی کران دریا
امواج ترا به من رساندند
امواج ترانه بار تنها
چشمان تو رنگ آب بودند
آندم که ترا در آب دیدم
در غربت آن جهان بی شکل
گوئی که ترا به خواب دیدم
از تو تا من سکوت و حیرت
از من تا تو نگاه و تردید
ما را می خواند مرغی از دور
می خواند بباغ سبز خورشید
در ما تب تند بوسه می سوخت
ما تشنة خون شور بودیم
در زورق آب های لرزان
بازیچة عطر و نور بودیم
می زد, می زد, درون دریا
از دلهرة فرو کشیدن
امواج, امواج ناشکیبا
در طغیان بهم رسیدن
دستانت را دراز کردی
چون جریان های بی سرانجام
لب هایت با سلام بوسه
ویران گشتند روی لب هام
یک لحظه تمام آسمان را
در هاله ئی از بلور دیدم
خود را و ترا و زندگی را
در دایره های نور دیدم
گونی که نسیم داغ دوزخ
پیچید میان گیسوانم
چون قطره ئی از طلای سوزان
عشق تو چکید بر لبانم
آنگاه ز دوردست دریا
امواج بسوی ما خزیدند
بی آنکه مرا بخویش آرند
آرام ترا فرو کشیدند
پنداشتم آن زمان که عطری
باز از گل خواب ها تراوید
یا دست خیال من تنت را
از مرمر آب ها تراشید
پنداشتم آن زمان که رازیست
در زاری و هایهای دریا
شاید که مرا بخویش می خواند
در غربت خود , خدای دریا
+
نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم تیر 1390ساعت 12:14 توسط حسین
|
+
نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم تیر 1390ساعت 12:10 توسط حسین
|
سکوتم را چگونه خواهم شکست
تاریکی بر اندامم مستولی گردیده
هر دم صدای ترک خوردن استخوانهایم را میشونم
این صداهاست که سالهاست با من آشناست
دیگر گفتن کلمات نیز برایم سخت و دشوار گشته
بغض گلویم را می فشارد
صدای پای ثانیه ها را که به آرامی از کنارم عبور می کنند
همانند ناقوصی هر دم در گوشم سیلی وارد میکنند
می شونم و میبینم و حس میکنم
زندگی تیره و تار را با زندانی سیاه و کثیف میگذارنم
تنها با غمها
زیبایی را سالهاست فراموش کردم
شادی ها را سالهاست در تاریکی دفن کرده ام
سنگینی غل و رنجیر روزگار دیگر قدرت حرکت را نیز از من گرفته است
ریشه هایم را حس میکنم که هر لحظه جای آب خونابه را به من هدیه می کنند
دیگر خسته شدم اگر جایی برای خسته شدن نیز برایم باقی مانده باشد
+
نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم تیر 1390ساعت 12:9 توسط حسین
|
+
نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم تیر 1390ساعت 12:8 توسط حسین
|
عشق اقراء بسم رب كبرياست
عشق آغاز تمام جلوه هاست
عشق بحر است ,عشق ساحل، عشق موج
عشق خاك است ,عشق صحرا، عشق فوج
عشق معنا ,جمله صورتها از اوست
عشق دريا ,جمله ماهيها در اوست
عشق ابر است ,عشق باران عشق شط
عشق آب است ,عشق دريا عشق بط
عشق تلخ است ,عشق شيرين عشق شور
عشق رنگ است ,عشق رنگين عشق نور
عشق آمد ,تا كه بيدارت كند
غم رها كن ,تا كه هوشيارت كند
عشق نام هركه ,روحانيست او
عشق نور هر چه ,نورانيست او
عشق بال است ,عشق بالا، عشق اوج
عشق قصر است ,عشق بارو، عشق برج
عشق آن عاشق ,كه او، ازغم رها ست
عشق معشوق است ,کو، بی مدعاست
عشق دانه ,عشق غنچه، عشق گل
عشق لاله ,عشق سنبل، عشق مل
عشق پيدا نيست ,پيدايي در اوست
عشق شيدا نيست ,شيدايي از اوست
عشق معبد عشق فكرت ,عشق هو
عشق گرما، عشق حالت
عشق خو,عشق هم اول هم آ خر
هم وسط ,عشق ناگفته نويسد
خط به خط ,عشق زیبا، عشق دیبا
عشق روح ,عشق موسا، عشق عیسا
عشق نوح ,عشق وحي است
عشق قرآن، عشق حد,عشق جوهر
عشق دفتر، عشق مد
+
نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم تیر 1390ساعت 12:5 توسط حسین
|
برای شاد بودن بدنیال بهانه ای بودم
سالهاست شادی را در اعماق تاریک دلم دفن کرده ام
لیک این بار می خواهم
نوری را که تابیده با تمام وجودم جذب کرده و به روشنی برسم
شاید این بار قرعه به نامم افتاد تا شاد بودن را تجربه کنم
پس نمی خواهم تنها امید زندگیم را از دست دهم
پیش به سوی زندگی تازه
+
نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم تیر 1390ساعت 11:59 توسط حسین
|